تبلیغات
ظهراب مددی - به عنوان آغاز
خانه پست الکترونیک RSS ارسال پیام RSS

به عنوان آغاز

عمومی | سرآغاز

با سلام
سابقه ی وبلاگ نویسی من به چند سال پیش می رسد که سیاه چادر "نورند"(به زبان بخیتاری یعنی جوانه) راچند نفری از نزدیکانم برپا کردند و از من خواستند که مطالبم راکه پراکنده بودند- هنوز هم هستند- درآن مقابل دید شما بگذارم گرچه بیشتر آن ها  پیش از آن در نشریات کشوری و محلی چاپ شده بودند یا بعداً چاپ شدند و می دیدم که با چاپ هر مطلبی چند وبلاگ و سایت کارا آن ها را نقل می کنند که شادمان می شدم که بدین روش خوانندگان بیشتری می یافتم.اما به دلیل شغل اداری،دبیری دبیرستان ها و پیش دانشگاهی های شهرم ، مسجد سلیمان،  فرصتی نداشتم که آن را ادامه دهم و به روز نمایم. بعد از آن هم درگذشت مادر ،پدر و برادرم در فاصله زمانی بسیار کوتاه، حوصله را از من گرفت.فکر می کردم که با بازنشسته شدن و دور شدن ناخواسته و بالاجبار از مسجد سلیمان و سکونت در شهری دیگر فرصت بیشتری می یابم تا به این کارها و به روز کردن " نورند " بپردازم که باز " بازدارنده ها " امانم را بریدند تا این که خواهرزاده ام که دستی در رایانه و اینترنت دارند بدون این که مرا آگاه کنند خود وبلاگ دیگری با نام خودم طراحی کردند ومرادربرابر کاری انجام شده قراردادند و از من خواستند که  به ایشان مطلب بدهم یا برسانم.آری مرا در مقابل کاری انجام شده قرار دادند و باز مشکلات و رفت و آمد ها به خاک مقدس خوزستان که هنوز در دلمان جای دارد و خواهد داشت و روز به روز این خاطرخواهی هم بیشتر می شود  باز ما را از نشاندن مطالب در وبلاگ باز می داشت.به هر حال ما هم لطف ایشان را پذیرا شدیم و جواب ایشان را با این دیباچه ی ناچیز پاسخگو شدیم تا بماند به مطالب بعدی.
و امّا آن ها یی که با کار من و نوشته های من آشنایی دارند می دانند که علاقه ی من به "زبان" و ازجمله "زبان بختیاری "( به قولی با این که " فارسی زبانیم " ولی در خواب به بختیاری صحبت می کنیم) است ولی در کنار آن، مطالبی که با این وسیله ی ارتباطی نمود پیدا می کنند هم دور از علاقه ی من نیستتد مانند متل ها، نظیر ها ،بیت ها ، چنه چنه ها(چیستان ها) و نحوه ی زندگی و آداب و رسوم  که جایشان در پژوهش های کنونی بختیاری بسیار خالی است.

لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

و باز اگر مرا می شناسید  حتماً می دانید که کاری به تاریخ  و مسائل تاریخی آن ها نداشته ام و ندارم چرا که تخصص من نیست و آن را به " متخصصان " این فن می سپارم و با این که ماشاءالله تعدادشان هم در قوم ما  کم نیست از خدا می خواهم  زیادترشان هم بکند و برایشان آرزوی پیروزی می کنم. من بیشتر به "روز" فکر می کنم و این که اکنون  در اَندِکا (اندیکا)چه می کنند و در سوسِن چه می گویند و چوپان  دشت چغاخور گوسفندانش را چه گونه می شناسد و چه کمکی به زایمان میشش می کند و برزگر گرمسیری دشت های سوزان خوزستان و کوهساران زاگرس میانی  در تحمل گرما چه فریادی می زند و چه سان داس را بر گلوی تشنه ی گندمزاران می نهد و... این ها از همه ی آن چیزهایی که برخی علاقه دارند تا  فردی را بزرگ طایفه ای معرفی کنند برایم دلپذیر تراست گرچه دست آن هایی را می بوسم که به درستی در متن زندگی و در بلندای " لندر" و " تاراز " و در سینه ی چلگرد و...بزرگ اند تا در نوشته ی  من و دیگران.
آری نشستن بر بلندای دلا و نظاره گر شیمبار بودن به مراتب از دیدن همه ی زیبایی های جهان دل پذیرتراست و در کنار رود بازفت به تماشای مافه ها و عبور تند آب بنشینم خوشایند تراز دیدن هر کوه و  رودخانه ی سرزمین دیگری است .از شما می خواهم که  مرا آدمی یک سویه نگر ندانید چون می خواهم بگویم سرزمینم را،مردمش را ،فرهنگش را و... بیشتراز هرچیز دوست دارم. باز تکرار می کنم درست است که می گویم برایم این سرزمین خوشایند تر از همه چیز است مپندارید که  دیگر جاها را دوست ندارم نه بلکه منظورم این است که  سرزمین خودم را بیشتر  دوست دارم.نمی دانید ایستادن بر بلندای تاراز و گوش دادن به نوای کبک خوشخوان کوهساران بختیاری ،بهمن علاء الدین ، چه احساسی دارد.پس به «من» حق بدهید که «خودم» را در این سرزمین بجویم تا سرزمین های دیگر.من در وسعت این سرزمین در برخورد با سنگ ها،کوه ها، دره ها و آدم هایش هیچگاه احساس بیگانگی نمی کنم و جالب این جاست که آن ها هم نمی کنند.باور نمی کنید؟ آزمایش کنید.البته من معلم بوده ام و چون بختیاری ها برای درس خواندن بچه هایشان را بیشتر به مسجدسلیمان می فرستند می توانم بگویم در همه ی سرزمین بختیاری که نه ولی فراتر از مسجدسلیمان و اندکا(اندیکا) نمایندگانی دارم که همان دانش آموزانم هستند و باور نمی کنید که چه لذتی دارد وقتی در صمصامی در مغازه ای بروی و نامت را از زبان فروشنده ی آن که گویا دانشجو هم بود بشنوی.
یا وقتی که از جاده ی تازه افتتاح شده ی ایذه به اصفهان -نه از مسیر ناغان بلکه از سرخون، به سرخون می رسی و برای خرید به مغازه ای می روی و به زبان خودشان با مغازه دار که آن زمان مردی میانسال بود و اینک دیگرپیرشده است صحبت می کنی با یادآوری این که دیگر شب است(درحالی که ساعت 3بعدازظهر است) اصرار می کند که شب مهمانش باشی و چقدر خودمانی تعارف می کند معنی آشنایی را درمی یابی.
آری  منظورم ازاین همه دیدارها  لذت آشنا بودن با آن جایی است که هنوز نرفته ای .نرفته ای ولی آن جا و مردمش را می شناسی و تو را می شناسی.این به برکت فرهنگ و زبان بختیاری ممکن است و بس. و من هم دلبسته ی همین عامل آشنایی ها(فرهنگ و زبان بختیاری) هستم و می خواهم بدان بپردازم. انتظار دارم که شما هم یاریم کنید.
سال هایی که دنبال چاپ کتاب " واژه نامه ی زبان بختیاری " بودم آن هایی که می فهمیدند قصد چاپ کتابم را دارم بدون توجه به روحیات اخلاقیم  سفارش می کردند که چند عکس هم در صفحات پایانیش چاپ کن فوری به فروش می رود .جواب می دادم کتاب به من واژه نامه است چه ربطی دارد به عکس فلان خان یا بزرگ طایفه ای یا دکتر و مهندس؟ و دیدید که چنین کاری نکردم و حتی عکس خودم را که باز اصرار برچاپش داشتند هم چاپ نکردم و بدانید تاکنون گرفتار چنین وسوسه هایی نشدم و بعد از این هم  نخواهم شد.
تا یادم نرفته است این را بگویم که دوست داشتم و هنوز هم دارم که بخشی از این مطالب  به زبان بختیاری  باشد و از آن جایی که خط و نوشتار کنونی را برای زبان بختیاری ناقص و ناتوان می دانم  و باورهایی در این زمینه دارم نخست حرف هایم را می زنم و بعد از آن تلاش می کنم " تاتی تاتی "  زبان بختیاری را در این وبلاگ زبان اصلی نمایم  چرا که جای چنین وبلاگی تا آن جایی که من آگاهی دارم نه تنها خالی بل بسیار خالی است.
دوست دارم نظر شما را بدانم
بگذارید بقیه ی دلتنگی هایم را در نوشته های بعدی بگویم. ملالی نیست جز دوری شما که امیدوارم به زودی زود میّسر شود.
انتظار دارم شما هم که عاشق زبان و فرهنگ بختیاری هستید با ارسال مطالب مرا یاری کنید.
سایت انسان شناسی و فرهنگ مصاحبه ای با من کرده اند که می توانید به آن مراجعه کنید.

ظهراب مددی   |      |   دیدگاه | پنجشنبه 26 آذر 1388


Facebook Twitter balatarin cloob viwio Donbaleh Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious