تبلیغات
ظهراب مددی - و باز بعد
خانه پست الکترونیک RSS ارسال پیام RSS

و باز بعد

عمومی

وقتی از آن جایی كه دوستش داری و دوستانی خوب داری به دل خواه یا ناخواسته و به ناچاردور می شوی و در سرزمینی دیگر حتی در چهار دیوار ایران هم باشد جا بگیری و فكر كنی آسوده ای  روزگار  بازی هایی بر سرت می آورد كه شگفت انگیزند و نه در برابر آموزگار بلكه سرجایت می نشاند و زانوی غم در بغل بگیری.تلفن را گذاشته اند تا از هم خبر بگیریم  اما تبدیل به ابزاری شده است دلهره آور و لرزه بر اندام افكن.شاید باور نكنید به محض این كه صدای تلفن در چهار دیواری خانه می پیچد یا در جایی دیگر هستی و همراهت به صدا در می آید دچار چه دلهره ای می شوی و با خود می گویی : خدا كند خبر بدی نباشد.حال ما دورشدگان چنین است البته می توان به سفارش برخی ازاین دورشدگان بی خیال شد ولی مگر می شود خبر ناگوار عزیزی را شنید و بی خیال شد؟ از عزیزان خویشاوند كه جای خود دارند بگذریم مگر می شود خبر مرگ دوستان دیده و حتی ندیده را شنید و بی خیال بود.مرید میرقاید رفت .بچه یك محل بودیم و همكار و... وچنان به من لطف داشت كه شعری هم درچكیلایش برایم سروده است.هرگاه برای كاری به مسجدسلیمان بروم و سری به مزار عزیزانم كه در گورستان چهاربیشه خوابیده اند بزنم  همان دم دروازه ی ورودی از سمت چهاربیشه، راهم را كج می كنم و درپشت لنگه ی در سمت راست به دیدار مرید می روم. انگار پس از مرگ هم به دنبال جای دنجی بود كه به آن رسید.شعرهای اورا بسیار دوست دارم چرا كه حال و هوای بختیاری و شهرمان را دارد.یك بار در انجمنی به عمد شعرهای اورا خواندم تا شاعران به مضمون یابی و كنایه گویی او پی ببرند كه جالب این جاست كه بعداز جلسه چند نفر پیشم آمدند و دیدم همه اهل سرمسجدیم و چهاربیشه  اما آن ها خویشاوند مرید  و چه خوشحال شده بودند از شنیدن شعر های مرید.دیگر عزیز حیدر نوروزی نازنین ،مرد شریف فرهنگی كه از طایفه ی عرب كمری های امبل(عنبر) بودند.  ضایعه ی درد ناكی بود و دیر خبردار شدم وقتی هم كه شدم به آقای مطلق  عزیز كه هزار سال زنده باشند زنگ زدم و گله كردم و دیگر مراسم خاكسپاری و سومین و هفتمین روزش گذشته بود و چهلمین روزش هم همزمان شد با درگذشت جانگداز امین پسر برادرم و نتوانستم در میان دوستداران این مرد شریف باشم كه بر مزارش در امبل گرد  آمدند. دوست دیگری كه تلفن كار خودرا كرد و خبر كوچش را هرچند باز دیرهنگام به من رساند بختیار باورساد گرامی بود .نعمت بخشنده كه برادر دوست و همكار خوبم نصرت بخشنده و ما را محروم ار هنر ناب خود نمودند و امّا این اواخر كه برای چهلمین روز امین و سالگرد آرمین برادر زادگانم به خوزستان رفته بودم باز تلفن زنگ خورد و دوست خوبم  سعید مهدی پور خبر ناگوار رستم الله مرادزاده را داد. رستم شاعر خوبی بود ولی قدر خود را ندانست .واقعاً جایش در میان شاعران خوب شهرم بسیار خالی است.موقعی كه سرگروه ادبیات شهرمان بودم در حالی كه باران به شدت می بارید مقابل خانه اش در خودرو خودم با او صحبت ها كردم و از او خواهش كردم قدر خودرا بدان .قول داد ولی عمل نكرد..كاش آن دسته از عزیزانی كه همچون رستم قدر خود را نمی دانند  بیدار شوند و كاری كنند كه مایه ی افتخار شهرمان و قوممان شوند چون می دانم گمنام زیستن و گمنام مردن  نتیجه ی  قدر خود نشاختن رستم و دیگرانی چون اواز خود است.

عزیزان رفته بسیارند و نوبت هم می رسد به همه ی ما كه فعلاً بر جاماندگانیم و خود را با خاكستر به جا مانده از كاروان رفتگان گرم می كننم.